دوستی، ورزش و کلهپاچه؛ ماجرایی طنز از یک بازنشسته هفتادساله

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
مثل هر روز صبح داشتم توی پارک نزدیک خانه ام حرکات نرمشی انجام میدادم که دوست و همکار قدیمی ام آقا مصطفی را دیدم. او هم مثل من لباس ورزشی پوشیده بود. بعد از سلام و احوال پرسی و روبوسی گفت : جوون خوشحالم که میبینمت، کی بازنشسته شدی؟ گفتم: ده سالی میشه، تو سال هفتادوپنج بازنشسته شدی؟
با قیافه چاقش خندید و گفت: ای ناقلا، تو از کجا میدونی؟
گفتم: من خبرت را دورادور دارم، حالا بگو اینجا چکار میکنی؟
گفت: شش ماه پیش از کرمانشاه اومدیم تهران، یک ماه قبل هم سر همین چهارراه ، یک آپارتمان خریدیم و ادامه داد: این ورزشی که میکردی، به درد نمیخوره ، باید جوون بدوی، بزرگی گفته، دویدن بهتر از ایستادنه.
گفتم من دیگه جوون نیستم، هفتاد سالمه.
گفت: چرا جوونی، همون جوون خوش قد و قامتی که مثل برق از تانک های انبار نفت کرمانشاه بالا میرفت و هر روز آن ها را “دیپ” میزد.
حرف های آقا مصطفی به دلم نشست و روز های جوانی و شوریدگی را در ذهنم تداعی کرد. دوست داشتم ساعت ها برایم صحبت کند. اما او گفت: بریم بدویم.
ربع ساعتی کنار دیوار پارک دویدیم بعد خسته و عرق ریزان روی صندلی پارک نشستیم. آقا مصطفی گفت: جوون خسته که نشدی؟
گفتم زانوهام درد میکنه.
گفت: روز اولته، یک هفته که با من ورزش کنی، دویدن برات عین آب خوردن میشه و ادامه داد؛ حالا وقت چیه؟
گفتم: وقت رفتن خونهست.
گفت: نه جوون رعنا، وقت خوردن کله پاچهست، وقت گرفتن نیرو و انرژیه!
گفتم: کله پاچه برام خوب نیست. یعنی سه ماهه که فشار خون هم به سراغم اومده.با دست اشاره کرد و گفت: مایهش نصف استکان آبغورهست. آبغوره معجزه میکنه، پدر هرچی چربی و فشار خون رو درمیاره
نمیدانم چرا تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته بودم، شاید به این خاطر که یک سال بود کله پاچه نخورده بودم. پس از دقایقی در طباخی “بع بعای” مشغول خوردن شدیم. صبحانه که خوردیم آقا مصطفی استکانی را تا نصفه آبغوره کرد و گفت: جوون این رو بخور که فشار خونت حله، حله.
آبغوره را بالا رفتم و از طباخی بیرون زدیم. سر چهارراه آقا مصطفی خداحافظی کرد و من به سمت خانه رفتم.
نسیم گرمی میوزید، خورشید از دریایی ژرف بالا آمده بود و انوار صبحگاهیاش را روی صورتم میپاشید. هنوز به جلوی خانهام نرسیده بودم که گوشهایم “هوهو” صدا داد. بعد صدایش بیشتر شد و سرم گیج رفت. ناگهان چیزی مثل فنر در پای راستم دوید و افتادم زمین و دیگر هیچ نفهمیدم. دو ساعت بعد خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. آقای اخباری همسایه طبقه بالا- که مرا به بیمارستان رسانده بود – با همسرم بالای سرم بودند. ده روز در بیمارستان بستری بودم. وقتی بیمارستان را ترک میکردم، دکتر که مرد شوخطبعی بود، گفت: آقای حیدری، اگه یک بار دیگه با دوستت بری ورزش سکته کامل رو زدی.
گفتم: آقای دکتر تقصیر دوستم نبود، تقصیر خودم بود بعد از خداحافظی به کمک همسرم و دو تا عصا بخش داخلی مردان را ترک کردم.
فردای آن روز صبح زود زنگ خانه ام صدا داد. از پشت ff گفتم: کیه؟
صدای آشنایی گفت: جوون، مصطفی هستم، آماده هستی بریم ورزش؟
گفتم: من جوون نیستم، برای هفتاد پشتم هم بسه که با تو ورزش کنم!