مادری کردن به قیمت فراموشی خود؟ چرا مادران باید بیشتر به خودشان اهمیت دهند!

پارادوکسی به نام مادری؛ فداکاری یا هویتطلبی؟
همیشه فکر میکردم روزی که مادر شوم دیگر وقت نمیکنم کتاب بخوانم، برای خودم خرید کنم، بنشینم و از صبر یک چای بریزم برای خودم و غرق در خاطرات قشنگ ، جرعه جرعه آن را بنوشم!
بعد فکر میکردم خب … باشد، عوضش آن قدر عاشق خواهم بود ، آن قدر بزرگ خواهم بود که دیگر به خودم حتی فکر هم نکنم!
اما …
درس بزرگی که دیر آموختم: فرزندان از رفتار ما میآموزند
وقتی مادر شدم و بچه هایم کمی بزرگ شدند، وقتی بعد از چند سال خستگی نشستم و کمی به خودم فکر کردم دیدم چه اشتباه بزرگی میکردم! باید از نیروی همان عشق بهره میجستم و زمان بیشتری برای خودم صرف میکردم. باید کودکم از من میآموخت که هر انسانی حق دارد محبت ببیند و محترم باشد. فرزندم باید از من یاد میگرفت که به من و خودش احترام بگذارد. باید یاد میگرفت که من هم دوست دارم اطرافیانم برایم هدیه بخرند . متوجه حالم باشند و خستگی هایم را درک کنند و قدردان بودنم باشند.
باید از من میآموخت که حتما هر روز کتاب بخواند، هر روز یک غزل بخواند ، یک موسیقی خوب گوش کند ، لباس های شاد و رنگارنگ بپوشد و به خودش عطر بزند.
چه حیف…
این ها را دیر فهمیدم اما هنوز وقت هست! از امروز بیشتر خودم را میبینم.