داستان مرغ دانا و آشتی کدخدا و مشتی

این داستان آموزنده روایت مرغی باهوش است که با دوراندیشی، کدخدا را از درگیری با مشتی بازمی‌دارد. سرانجام اختلاف قدیمی آن‌ها با ازدواج فرزندانشان به دوستی و صلح تبدیل می‌شود و داستان با پایانی طنزآمیز به پایان می‌رسد.

داستان مرغ دانا

Estimated reading time: 3 دقیقه

حکایت: حسن احمدی فرد

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، مرغی بود که از قضای روزگار در خانه کدخدا زندگی می‌کرد.

این مرغ، یک روز همین‌طور که داشت توی باغچه برای خودش می‌گشت، شنید که کدخدا و زنش درباره «مشتی» حرف می‌زنند.

کدخدا که خیلی عصبانی بود، می‌گفت:
«زن، بگذار تکلیفم را با این آدم روشن کنم. امروز دیگر روز آخر است. حقش را می‌گذارم کف دستش. حالی‌اش می‌کنم که با کی طرف است.»

زن کدخدا هر چه می‌گفت: «مرد، خوبیت ندارد. چرا خودت را عصبانی می‌کنی؟» فایده نداشت.

مرغ قصه ما این گفت‌وگوها را شنید و ترس برش داشت. به فکر فرو رفت و با خودش گفت:
«اگر کدخدا با این قلب مریضش برود با مشتی دعوا کند، آن وقت چه می‌شود؟

خوب معلوم است. حتماً قلبش از کار می‌افتد. تا بیایند به دادش برسند، رفته است پیش پدر خدابیامرزش.

آن وقت همه ده عزادار می‌شوند. توی خانه کدخدا بروبیایی می‌شود که نگو.

بعد هم لابد اولین کاری که می‌کنند، این است که سر مرا گوش تا گوش می‌برند. با من غذایی می‌پزند و جلوی دوست و آشنا می‌گذارند.

نه، این‌جور نمی‌شود. برای حفظ جان خودم هم که شده، باید دست به کار شوم.»

این بود که رفت پیش کدخدا و گفت:
«کدخدا، تو که مرد دنیا دیده‌ای هستی، بعید است. والله خوبیت ندارد به خاطر مال دنیا بیفتی به دعوا و مرافعه.

آن هم با کسی مثل مشتی که توی چهل‌پارچه آبادی به اسمش قسم می‌خورند.

شما دو تا دنیا را با هم پیر کرده‌اید. اصلاً شما بزرگواری کن. بگذار او شرمنده شود.»

کدخدا که عصبانیتش فروکش کرده بود، گفت:
«این حرف‌ها درست است. ولی مگر کار یک روز و دو روز است؟

سال‌هاست همین آش است و همین کاسه.

گیرم که این دفعه هم من بخشیدم، دفعه‌های بعد چه؟

انگار تا ما دو تا باشیم، این اختلاف‌ها هم هست.»

مرغ فکری کرد و گفت:
«خب، این هم راه دارد.

باید بگردی و راهی پیدا کنی که به این همه اختلاف خاتمه بدهد.

به جای اختلاف، صلح و دوستی ایجاد کند.

و نگذارد که هر روز به جان هم بیفتید.»

کدخدا که انگار وجدان خفته‌اش بیدار شده بود، بعد از کلی فکر کردن گفت:
«راست می‌گویی. باید کاری کرد، کارستان. کسی غیر از خود من نمی‌تواند این کار را بکند.»

و این‌جوری بود که کدخدا، به جای دعوا با مشتی، دخترش را به عقد پسر او درآورد.

دختر او را هم برای پسرش گرفت.

این‌جوری شد که دوستان قدیمی، دوباره با هم دوست شدند.

هفت شب و هفت روز، توی چهل‌پارچه آبادی عروسی گرفتند.

گفتند و خندیدند.

و اولین کاری که کردند، این بود که سر مرغ قصه ما را گوش تا گوش بریدند تا با آن پلویی بپزند و جلوی مهمان‌ها بگذارند.

قصه های آموزنده از مرزبان نامه

مقاله هایی که ممکن است خوشتان بیاید🌷:

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *